رضوانی REZVANI
دست نویس های امیر علی اکبر بیک

بزرگ مردتاریخ

جستجو

شهید غلامعلی پیچک............................................................................................

روز دوازدهم بهمن 57 به مادرش گفته بود:«به خدا مادر من نیستی اگر همسایه ها رو نریزی توی خیابون. اگه داد نزنی، فریاد نکشی، اینا می خوان شما رو پای تلویزیون بنشونن، بعد امام رو با خیال راحت پای هواپیما بکشن.»

 

مجاهدان خلق؛ ایرانیان منافق...................................................................

سال 1367عملیات فروغ جاودان (در برابر عملیات مرصاد). مجاهدان خلق برنامه ریزی کرده بودند که می شود در مدت 33 ساعت به تهران رسید. مسیرشان را هم معلوم کرده بودند: سر پل ذهاب، اسلام آباد، باختران(کرمانشاه)، همدان قزوین، تهران. به همین راحتی!اما با مرصاد آن ها را به راحتی کنار زدیم.

 

رود خیّن؛ دروازه بهشت.......خیّن با خون غواص ها وضو گرفت..........

 

برای این که دیده نشویم بعد از ظهر راه افتادیم. در یک کانتینر حمل می شدیم. بچه ها حسابی شلوغ می کردند. فریاد دلبریان، معاون گروهان غفار همه را به خود آورد:«به جای این مسخره بازی ها، یه سرود بخونید که همه لذت ببرند.» شروع کردیم به آماده کردن سرود و خواندیم:«شهر، شهر خون است, پنجه در خون، خصم خون است...» و دلبریان که راضی شده بود، با سر تکان دادن شروع کرد به همراهی ما. ادامه دادیم:«پشت سنگر، گشته پنچر، ماشین فرمانده لشکر؛ مانده لشکر، مانده لشکر، باید به شط خون شنا کنیم، شلپ شولوپ، شلپ شولوپ!»

لبخند از روی لبان دلبریان محو شد و در حالی که به تاسف سر تکان می داد گفت:«نه خیر، شماها آدم بشو نیستید.»

***

مسعود احمدیان بچه ها را با شوخی بیدار می کرد تا نماز شب بخوانند. مثلاً یکی را بیدار می کرد و می گفت:«بابا پاشو من میخوام نماز شب بخونم هیچ کس نیست نگام کنه!» یا می گفت:«پاشو جون من، اسم سه چهار تا مؤمن رو بگو، تو قنوت نماز شب کم آوردم»!

***

با هم قرار گذاشته بودند، هر که زودتر شهید شد،آن قدر دم در بهشت منتظر بماند، تا دیگران بیایند، هیچ کس منتظر نماند، همه با هم رفتند.

 

شهید عبدالله میثمی ...............................................................................................

 

برایش 5 سال زندان بریدند. اما با شکنجه هم نتوانستند از زیر زبانش حرفی بیرون بکشند. با یک کمونیست هم سلولش کرده بودند که روز و شب مسخره اش کند. نمی دانستند که کمونیست هم آخر سر می شود عبدالله!

... آخر ها حسابی هوایی شده بود. به همسرش می گفت:«دلم تنگ شده، نمی دونم بمونم و خدمت کنم یا شهادت رو انتخاب کنم.» اما حالش که حال ماندن نبود. آتش به جان آدم می انداخت. در وصیت نامه اش، لابه لای قرض هایش، مهریه همسرش را هم نوشته بود. روز آخر... از سنگر رفت بیرون که وضو بگیرد و برنگشت. یک ترکش ریز خورده بود به سرش. 12 بهمن 1365، شلمچه بوی غربت می داد.

 

دزفول ..................................................................................................................

کوچه باریک بود و بولدوزر نمی توانست برود زیر آوار مانده ها را نجات بدهد. پیرمردی فریاد زد:« خوب خانه های ما را خراب کنید تا کوچه باز شود.»

 

شهید عباس بابایی ..................................................................................................

تاریک روشن هوا بود که آهسته از دیوار پرید پایین و مشغول شد. با تعجب نگاهش کردم. به قد و قواره اش نمی آمد که این قدر زبل باشد. جلو رفتم گفت: من به شما کمک می کنم، خدا هم در خواندن درس هایم به من کمک می کند. حالا دیگر از سرزنش های مدیر مدرسه آن هم در مقابل دانش آموزان به خاطر نظافت نشدن مدرسه راحت شده بودیم.

نظافت مدرسه کار هر روز عباس بود تا این که کمردرد شوهرم خوب شد.

 

شهید احمد متوسلیان ...........................................................................................

پرسید:«کجا بودی تا حالا؟» گفتم:« داشتم غذا می خوردم.» دست انداخت یقه ام را گرفت و با خودش برد. یک پسر 18- 17 ساله روی تخت دراز کشیده بود. ما را دید ترسید. دست و پایش را جمع کرد. «اینا چیه روی دستای این؟» یقه ام هنوز دستش بود. نفسم بالا نمی آمد، گفتم:«خون» رو کرد به آن پسر و پرسید:« از کی اینجایی؟»پسر گفت:«یه هفته س.» دیگر داشت داد می زد:«گفتی دستاتو بشورن؟» پسر گفت:«گفتم ولی کسی گوش نکرد.» یقه ام را از دستش کشیدم بیرون. در رفتم. دوباره شروع کرد به داد و فریاد. با التماس گفتم:«حاجی به خدا من فقط دو ساعته از مرخصی اومدم.» گفت:«نه خیر یک ساعت و نیمه که اومدی، اما به جای این که بیای به مجروحا سر بزنی، رفتی به کیف خودت برسی.»

سرم پایین بود که صدای گریه اش را شنیدم:«تو هیچ می دونی که این بچه پیش ما امانته؟ می دونی مادرش اونو با چه زحمتی بزرگ کرده؟»

 

شهید علی صیاد شیرازی .........................................................................................

 یک شب خواب دیده بود که امام به او می گوید:« شما کارتان درست می شود. نگران نباشید.» 21 فروردین 1378 بود، کارش درست شد...!

...

فردای روزی که به خاک سپرده بودندش، می روند سر خاک، «آقا» هم آن جا بود. زودتر از بقیه آمده بود. می گفت:«دلم برای صیادم تنگ شده!»

 

پادگان ابوذر؛ شهید اکبر شیرودی، خلبان دلاور هوانیروز ......................................

عراقی ها فهمیده بودند که شیرودی چقدر پادگان ابوذر را دوست دارد و حتی خانواده اش را هم در آن ساکن کرده است. خانه شیرودی را زدند، ویرانه هایش هنوز هم هست.

خود شیرودی هم همین دور و برها بود که دروازه آسمان را پیدا کرد و رفت پیش رفقای شهیدش.

شیرودی رسم پرواز را خوب بلد بود.

نقل متن از گفتنی ها رو باید گفت!



نوشته شده در چهارشنبه 7 تیر 1391 توسط امیر علی اکبر بیک
امام خامنه ای

درباره سایت
نویسندگان
ابر برجسب ها
آمار سایت
کد اپلود عکس
Pichak.Net PageRank code -->
Blog Skin
mouse code|mouse code